دیدن گریههای بی دریغ یک پدر ، زجه های بی فایده یک مادر ، پریشان حالی خواهر و یا حسین گفتن های برادر دلم را به درد آورده باور از دست دادن عزیزی که تا چند روز قبل در کنارت بود و تو اورا کودکی بیش فرض نمیکردی دیوانه کننده است
براستی چرا تا کسی را داریم قدرش را نمیدانیم همین که رفت دنبال ناشناختههای وجودش هستیم و دیگر تاسف اهی بیهوده .
واژه مرگ را هر روز می شنویم و در کنار ماست اما در این باوریم هنوز نوبت ما و عزیزانمان نرسیده بر سر پول قدرت ، شکم و ..... همدیگر را میآزاریم اما یکبار با خود فکر کردهایم شاید به ثانیهای دیگر نرسیم .
جای خالی گورهای سرد را مبینیم میگوییم روزی جای ما اینجاست اما اعتقاد داریم یا حرف و سخنی بیش نیست ؟ شاید مردن هم شده مهمانی دردناکی در کنار بقیه مهمانی ها . لباس سیاه به تن میکنیم اما دریغ از توجه به کارها و سخنان خود . دیگران را میآزاریم ، همدیگر را بر سر قدرت میدریم ، فخر اشیاء و زیور آلات دنیوی را به یکدیگر میفروشیم .
کاش بیشتر واژه دوست داشتن را در ذهنمان مرورکنیم و کیسههای انباشته شده از کینه و نفرت را در سطل زباله بگذاریم و همراه با باران رحمت خداوند وجودمان را بشوییم و قبل از اتمام فرصت دوست داشتنمان به دیگران را به آنها بگوییم .
